داروگ نام قورباغه ایست که نماد بارندگی ست و هر گاه دیده شود یعنی به زودی باران خواهد بارید.
من هنوز هستم ولی زنده نیتستم

خیلی تفاوته بین هستن و زنده بودن

 

 

 

 

حال و هوای وبلاگهای قدیمی به خیر دیگه تقریبا وبلاگی که وقتی بخونی احساس نئشگی بهت دست بده نوشته نمیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
مادربزرگم یادته؟

یادت نیست ؟ چن تا پست برو پایین تر.

اون دیگه نیست.

فکر کنم الان دیگه زخم بدنش خوب شده .

من تنها موندم

دیگه تنها گریه میکنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد....... خیلی دلم برات تنگ شده . برا قدیما . برا با هم بودنمون تو اون روزای سیاه. تو اون روزای سرد و تاریک و سراسر وحشت. دلم برا اون زوای با هم بودنمون تنگ شده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
از بیرون میام لباسامو که عوض میکنم بوی عرق از زیر بغلامو حس میکنم

یاد بوی عرق مادرم تو دوران کودکیم می افتم .دقیقا همون بو رو می ده

بوی عرق مادرم تو ۴۰ سالگیش .

.

.

.

امروز قیافه بچگیت جلوی چشام حک شده بود و کنار هم نمی رفت

کاش خونه بودم و یه دل سیر باهات گریه میکردم.تو که اینا رو نمی دونی.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 

خوشبتی این نیست که چقدر داری یا نداری از همه لحاظ چه مادی و معنوی .خوشبختی اینه  که نسبت به اونچه که داشتی حالا چی داری؟

 

 

واسه خاطر همینه که بعضی خوشبختی ها حد و حصر نداره و بعضی بدبختی ها هم همین طور.

 

 

 

 

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ     که ز سر پنچه شاهین قضا غافل بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 

پاهام رو زمین کشیده میشه نای اینکه پاهامو پشت سر هم بردارم و بذارمو ندارم.با کوچکترین ناهمواری زمین تلو میخورم.هوا هم گرم شده داره ذوبم میکنه من تحمل گرما ندارم حالم خوب نیست آدمای دیگه رو میبینم که تمیز و شاداب حتی به ظاهر یکی پس از دیگری از کنارم میگذرن منم مثل مرده ها زرد و بی حال میپیچم به کوچه از خیابون اصلی نمیرم تا این مردمو نبینم یا این مردم منو نبینن!

این روزا یه جورایی شدم یه لحظه یه تیکه از خاطره  ای یادم میاد همون لحظه از محیطی که هستم جدا میشم میرم تو  او زمان و مکان تو اون لحظه تو اون زمان و مکان نفس میکشم همه جزئیاتو میبینم بعد که تموم میشه من دوباره برمیگردم. خیلی خوبه خیلی احساس خوبی بهم دس میده اونوقت احساس میکنم تنها نیستم.

دیشب قبل از خوابیدن یاد اون تابستونی افتادم که من و مادرم حالمون خوب نبود بعضی روزا برای تسلس دادن به خودمون میرفتیم از سر خیابون برا خودمون بستنی قیفی میخریدیم این کار تنها دلخوشی ما تو اون روزا بود من اون مادرمو میخوام من اون بستنی یا رو میخوام من اون موقع هارو میخوام. حالا هر وقت او بستنی فروشی رو که سوپرمارکت شده رو مبینم داغون میشم.

 

 

Bir tasali ver kiriran gururuma….

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 

هیچ کس نسیت

من اومدم با کامپیوتر عاریه ای ، خونه عاریه ای،از خونه و کامپیوترم دیگه هیچ خبری نیست خونه م از دست رفت کامپیوترم باهاش رفت بعد از مدتها یه  خونه و کامپیوتر عاریه دست و پا کردم همه گذشتمو از دست دادم هیچ کودومشون قابل برگشت نیست حالا که اومدم هیچ کس نیست همه فیلترن به روز نمیشن ظاهرا همه با من هماهنگ بودن من که رفتم اونا هم دونه دونه رفتن.بعد از مدتها که به آرامش احتیاج داشتم،احتیاج داشتم که با خاطراتم آرام بگیرم هیچ کس نه تو دنیای واقعی و نه تو دنیای مجازی نمونده. درسته که من خیلی وبلاگ گردی میکردم ولی کامنت نمیذاشتم اما دلخوشی های روزهای تاریک من بودن.

 

 

یه چیزی میگم یه چیزی حس میکنی ولی چیزی که منو ذوب میکنه رو نمیدونی.

اون چیزایی که چشام تو این مدت دیده و گوشام شنیده و روحم  کشیده رو هیچ کس نمی دونه کاش می اومدی و پیشم میشستی و همه شو برات تعریف میکردم و بعد باهام تا خود صبح گریه می کردیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
من و مادربزرگم هر روز با هم گریه میکنیم

اون برای خوشبختی هایی که داشته . من برای سیاهی هایی که دارم

فقط مادربزرگم گریه کردن یادش رفته حتی وقتی گریه میکنه می خنده

وقتی اون می خنده من بیشتر گریه میکنم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
دلم برای یه لیوان شیر گاومیش تنگ شده

آخه من شیر گاو نمیخورم

تا به حال تفاوت شیر گاو گاومیشو فهمیدی؟

.

.

.

راستشو بخوای همه اینا بهونه س من دل تنگ خود پیارسالم هستم وقتی که هنوز زنده بودم

دیگه نمی تونم خونه قبلیم برم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
 

میگه چه جوری میشه آدم تا آخر عمر نتونه کاری بکنه و زنده بمونه؟

میگم فقط به خاطر خدا

میگه منظورتو نمی فهمم

میگم یعنی هر صبح خدا بهت امید میده تا آخر شب همه امیدایی که داده نمیشه. تو آخر شب درمونده میشی. میگی این آخرین شبه که با خدا صحبت کردم دیگه فردا صبح فراموشش میکنم. میخوابی ولی نمی دونی چرا فردا صبح بازم با امید به خدا بیدار می شی و پروسه تکراری روز قبل شروع میشه. یه وقت چشم باز میکنی میبینی یه سال تموم شد. یه بار دیگه هم چشاتو می بندی وباز میکنی میبینی هشتاد سالت شده و هنوز از خدا خبری نیست و تو داری میمیری و کاری نکردی و خدات هم نیومد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
 

پیامت دریافت نمیشه

چه جوری بگم ؟

دیگه رفتی تو صدتا لفافه نمیدونم وقتی حرف میزنی منظورت چیه.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
 

خدای من:

            هم اکنون به یاریت نیاز دارم، هم اکنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
 

                       بودا گلیر

                                بودا گجر

                                           آغلاما

                                                  آغلاما

                                                          ..........

                                    نه ده اولسا گیشین سونو باهاردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
میگه سیم کارت دائمی دائمی و شارژی رو برام توضیح بده و فرقشون رو بگو :

می گم سیم کارت دائمی همون اینترنت ای دی اس ال هست و سیم کارت شارژی همون اتصال دایال آپ هست !!

 

می گه اضافه کاری یعنی چی برام توضیح بده ؟

می گم اضافه کاری یعنی یک ساعت از زندگیتو به قیمت ۱۰۰۰۰ تومن فروختن !!!!!......

 

این روزها زندگیم شده تشبیه امورات. می بینم که تو دنیا فقط یک مفهوم وجود داره که این مفهوم در اثر گذشت زمان به تیلیاردها تیلیارد کلمه و مفهوم تعبیر شده و این زایایی مفهوم به وجود اومده ولی در اصل همون یک مفهوم وجود داره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
 

پاییز تمام شد ولی من امسال پاییز رو ندیدم. سرمو که برگردوندم درختهای بدون برگو دیدم.

مهر رو دیدم که هنوز درختها برگای سبزشونو داشتند و تا به خودم اومدم دیدم رو شیشه شیرینی فروشیها زدند حلوا و پشمک یلدا موجود است! برق از سرم پرید، با خودم گفتم یعنی آخر آذره؟!

بله پاییز تموم شد. و من امروز بعد چندین ماه رفتم خارج شهر ولی همه درختها بدون برگ بودند، حتی دریغ از یه برگ زرد یا نارنجی پاییزی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
داستان از اونجایی شروع شد که پسرک که حالا بزرگ شده بود، رفت مسافرت

وقتی از داشت از مسافرت برمی گشت راهزنان کاروانشونو زدند و اونها دو - سه روزی بدون آب و غذا مودند تا به ولایتشون رسیدند.

از قضا پسرک قصه ما مادری داشت که دیوانه وار پسرشو دوست داشت وقتی فهمید که اونها دو - سه روز بدون آب و غذا موندند، تصمیم گرفت یه غذای حسابی برا پسرش تدارک ببینه.

مادر شروع به کار شد از هر جنبده ی حلال غذایی آفرید و از هر گیاه شیرینی نوشیدنی خلق کرد.

پسرک مدام می آمد و به مادر می گفت مادر الان من فقط نیاز به غذایی دارم که مانع هلاک شدن من بشه و نه غذایی با عطر و بوی جدید و ملوکانه.

ولی مادر پسرک که تمام حواسش به آفریدن بهترینها برای پسرش بود، صدای پسرک رو نمی شنید.

عاقبت بعد نیم روز سفره ی ملوکانه آماده شد. از هر طعامی که بخواهی و از هر طعمی که تا کنون نچشیده ای.

مادر پی پسرک رفت تا بگوید بهترینها برایش آماده هست. ولی پاسخی از پسرک نشنید. نزدیک تر رفت دست روی شانه اش گذاشت و تکانش داد تا از خواب بیدارش کند. ولی پسرک مرده بود.

مادر ماند و سفره بهترینهایی که هیچ وقت به درد پسرک نخوردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
 

سگ همیشه نگران و غمگین

 چه تشبیه زیبایی

 

نمی دونم چرا وقتی از سگ صحبت می شه یاد سگ ولگرد صادق هدایت میفتم.

 

پ.ن۱. از زنانگی ها همین ناخنهای کمی بلند برام مانده.

پ.ن۲.تازه داره مستی صبح از سرم برون میاد. حالا که یواش یواش دارم به حالت طبیعی برمی گردم می فهمم که چه گندی زدم. یاد این مصرع شاعر میفتم که می گه: از می بجز مستی چه زاید!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
اون قدیما اگه هم کیش می شدم نمی ذاشتی مات بشم

الان مدتهاست که کیش شدم ولی تو گذاشتی مات بشم

فقط من تو ظاهر اقرار نمی کنم تا مبادا آبروی تو نره، چون من همیشه  بهت افتخار می کردم.

می بینی نامرد ( نازن )من هنوزم به فکر تو هستم ولی تو با اون همه قدرتت گذاشتی من نابود بشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
 

دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را            

اين آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم

حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط من + افکارم + دلم | 
 

وقتی گفت( شرمندتم، واسه همیشه) دنیا جلوی چشام سیاه شد.من بودم و یه دنیای بدون خدا که تازه کشفش کردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط من + افکارم + دلم |